خوشه های خشم



زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

فعلاً بدرود...
نوشته شده در یکشنبه 27 دی 1388ساعت 02:29 AM توسط یاغی|

خستم.

 

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر 1388ساعت 12:44 PM توسط یاغی|

وقتی چند سال پشت سر هم بوم های نقاشیت نصفه نیمه می مونن و مثه ونگوگ هیچ انگیزه ای جز شاشیدن روشون نداری.

وقتی کرمت شده، بوم خریدن و نصفه ولشون کردن.  

وقتی احساس آرامش استفاده از کاردک بشه حس انتقامت از کس و ناکس و مثه خنجر تو دل بوم فرو کنیش.

وقتی پشت هر بوته ای که میکشی، دوس داری بالا بیاری، یا وقتی که از کشتن آدم ها و جک و جونورای کارت مثه مازوشیستی ها لذت میبری... 

بهتره به فکر خودت باشی! 

نوشته شده در شنبه 14 آذر 1388ساعت 8:46 PM توسط یاغی|

زنگ زده میگه از ایران خودرو تماس میگیرم، ماشین شما برای سهمیه بندی بنزین انتخاب شده.  

اما این تماس گیرنده، نه اسم صاحب ماشین رو میدونه نه نوع ماشین و نه هیچ کوفتِ دیگه ای رو! 

حتی نمیدونه ماشین مامان مالِ ایران خودرو نیست! سعی میکنه از دهن مامان اسم و فامیل و... بقیه مشخصات رو در بیاره.  

تابلو حرف میزنه و به مامان میگه شوهر شما باید در مورد قبول کردن شرایط ما تصمیم بگیرن، و مامان هرچی میگه ماشین مال منه و ربطی به شوهرم نداره اما زنِ پشت خط سعی در تحریک احساسات زنانه ی مامان داره!  

و همه ی این گ.ه کاری هارو کرده که بگه اگه میخواین در این سهمیه بندی جواب مثبتتون رو بدین باید ۳۷ هزار تومن واریز کنید!  

موضوع تابلو بو دار بود. با یه زنگ به دختر داییم این موضوع حل شد. اصلاً ایران خودرو همچین پروژه ای نداره! شماره ی طرف رو به ۱۱۰ ایران خودرو خبر دادیم اما خواهشاً هرکی این پست رو خوند، به اطرافیانش یه آلارم بده که حواسشون جمع باشه. تجربه ثابت کرده تا پلیس بجنبه، جا تر  ِ و بچه نیست!  

چند سال پیش برای تعویض پلاک های خودرو این کلاه سر مردم رفت. البته اون زمان مبلغ مورد تقاضا ۴۰۰۰ تومن بود! که بعدشم معلوم نشد چی شد!؟ و خدا میدونه چن نفر از این ۴۰۰۰ تومن رو واریز کرده بودن.  

 

 

پ.ن: آخ اگه این آدما دستِ من بیوفتن. ۳۷ تومن مهم نیست ولی زور داره، ...سوزی هم داره!

پ.ن: عنوان مطلب رو شما بخون گ.ه و بلبل! 

 

بعداً نوشت: ویولت، عزیزم مرسی.

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر 1388ساعت 2:11 PM توسط یاغی|

بی خوابم میکنی دیوونه.........

 

پ.ن: Duset_Daaram_Dobaare.mp3

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر 1388ساعت 04:34 AM توسط یاغی|

قربون موهای پرکلاغی و چشمای میشیت بشم من. 

تولدت مبارک جیرجیرک خاله!  

 

 پ.ن: ۱۸+ شدنت کشته منو جیرجیر جوووونم!   

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر 1388ساعت 00:27 AM توسط یاغی|

از مزایای جابجایی ها، اینه که گاهی یه برگ یادداشت پیدا میکنی مالِ N سال پیش، دقیقاً ۸ سال پیش؛ بعد همچین پرتت میکنه به گذشته که حتی رنگ لباسی که موقع نوشتن این یادداشت تنت بوده هم یادت میاد! و از همه جالب تر اینه که تاریخ ِ روز و ماهی که روی اون یادداشت هست، با تاریخ پیدا کردنِ دوبارش یکی ِ!  

یادداشتِ پیدا شده این بود:

هر لحظه دلم میخواهد، اشتباه لحظات قبل را جبران کنم اما درونم مرا نهی میکند 

که همیشه، اشتباه؛ اشتباه نیست..! 

 

 پ.ن: واقعاً تو سن ۱۷/ ۱۸ سالگی، به چی فکر میردم که اینو نوشتم؟!    

بی ربط: دلم واسه میکده تنگ شده...

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر 1388ساعت 00:19 AM توسط یاغی|

اینکه طرف یه سایت داشته باشه و هر روز مزخرفاتِ فال و چرندیاتِ طالع بینی رو توش Up Date کنه، خیلی خیلی تهوع آوره! 

نوشته شده در شنبه 7 آذر 1388ساعت 8:20 PM توسط یاغی|

حذف..

نوشته شده در شنبه 7 آذر 1388ساعت 00:24 AM توسط یاغی|

من گاهی از دست مردم بی معرفتمون ناراحت میشم. 

خدایی گاهی خیلی لامروت میشن...  

همه جوره!

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر 1388ساعت 12:15 PM توسط یاغی|

یکی از دغدغه های دوران کودکی من این بود که، میوه ها رو با هَستَش نخورم، چون فک میکردم تووو شیکمم درختش در میاد! 

 

 پ.ن: مسئله دردناک زمانی بود که هسته رو قورت میدادم...  

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر 1388ساعت 9:13 PM توسط یاغی|

دکتر حسابی ِ خونواده ی ما معتقدِ که «نه گفتن» به دیگران خیلی لذت بخشه! 

بنده معتقدم، «نه گفتن» هنری ِ که هر کسی نداره، حتی؛ صرفاً برای لذت بردن! 

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر 1388ساعت 01:45 AM توسط یاغی|

این پست گهر بارم، حذف شد! 

 

 پ.ن: خماری نکشی جوون...

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر 1388ساعت 8:36 PM توسط یاغی|

پلی 

بلی 

کچول!

 

پ.ن: مخاطب خاص دارد. 

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر 1388ساعت 1:55 PM توسط یاغی|

در حد ۱۰ دقیقه بود.. 

حرف زدن با آدمی که خودش رو در آستانه ی مرگ احساس میکرد. و بدتر از اون حرف زدن با آدمی بود که حکم رو اجرا شده میدونست و گوشش بدهکار صدای پر انرژی من نبود! 

احساس کردم هر کدوم از ما بالای قله وایساده و بینمون یه دره فاصلست و هر چی داد میزنیم، حرفامون به گوش هم نمیرسه. سعی میکرد بغضش رو تو صداش مخفی کنه اما بی فایده بود.

حس آدمی رو داشت که دوس داره باز هم زندگی کنه اما احساس میکرد این فرصت ذره ذره داره ازش گرفته میشه.  

واسه نسل قدیم نمیشه از باورها و اعتقادات علمی امروزی به راحتی صحبت کرد. قدیمیا معتقدن یه روز میان و یه روزی هم میرن. اعتقاد درستیه اما وقتی زمان رفتنشون میرسه و به هر دلیلی میترسن یا ناامیدن، نمیتونی بگی با نیروی امید، عمرت بیشتر میشه و.. اینو علم ثابت کرده!

 

واقعاً مهم نیست که خودمون چه حسی داریم و میخوایم سر به تن زندگیمون باشه یا نه؟! موضوع اینه که کسی بین ما هست که بر خلاف خیلی از ماها عاشق زندگی کردنِ و اونقدر ترسیده که نمیتونه در مورد اعتقادات مذهبی که یه عمر پایبندش بوده درست فکر کنه. هیچ کس مقصر نیست. حتی خودش! اون داره یکبار میمیره مثل روزی که یکبار متولد شده.

برای اون صدای مرگ قوی تر از صدای زندگیه. نه اینکه ناامید شده باشه، گاهی ترس غیر قابل انکاره و حقیقتی مثل مردن، یک حقیقت بزرگ و گاهی یک ترس بزرگه. تووو این ۱۰ دقیقه اصلاً به ذهنم نرسید که این آدم به دنیا وابستست! اما بارها به ذهنم خطور کرد تا قبل از مرگش چقدر از این تغییر میترسه. خودش رو مثه موجودی میبینه که ریسمونی واسه چنگ زدن نداره و از این اجبار نا بهنگام غمگین ِ.  

چکار میشه کرد؟! چکار میتونیم بکنیم؟! جز اینکه لبخند از صورتمون محو بشه و با عبارت، هیچی، که این مواقع گویاترین جمله ی دنیاست، به سکوت ادامه داد...  

از دید سوم شخص که به این قضیه نگاه میکنم، گریه م میگیره... 

دو نفر مشغول حرف زدن هستن. حرف ها تموم میشه و گوشی ها سر جاش گذاشته میشه. یکی وسط جمعیتی که برای عیادت قبل از مرگش! اومدن گم میشه و اون یکی، تنهایی تو اتاقش به بسته بندیِ وسائل برای زندگی جدیدش مشغولِ و فکر میکنه...

 

 

 پ.ن:عمر دست خداست. کیه که اینو ندونه؟! اما چند نفر از ما، چند دفه، دونسته هامون رو فراموش نکردیم؟!  

غمگینم... 

نوشته شده در شنبه 30 آبان 1388ساعت 01:37 AM توسط یاغی|

از این به بعد اگه سنگی، چوبی، چیزی خواستی سمت من بندازی؛ اول مراقب خودت باش، بعداً منو نشونه بگیر عزیزم!

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1388ساعت 09:23 AM توسط یاغی|

زندگی دستور آشپزی نیست که بشه از رو کتاب پیش بردش! 

اما با خوندن کتابای مختلف، میشه آشپز خوبی شد..  

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان 1388ساعت 7:54 PM توسط یاغی|

الان میفهمم روز شماری یعنی چی... 

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان 1388ساعت 02:30 AM توسط یاغی|

گاهی بعضی از برادران دلاورمون بد فرم قلب آدم رو میلرزونن!    

همچین پا رو پا میندازه میگه: من کارهای داوینچی رو قبول ندارم، که دلم میخواد با مشت بزنم تو آروارش و بگم: بدبخت، داوینچی تو رو اصلاً نمیشناسه که بخواد درموردت کارهای ش*خ*م*ی*ت نظر بده! 

یاغی جان.. 

نفس عمیق بکش عزیزم!

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان 1388ساعت 00:29 AM توسط یاغی|

یکی از خرید هایی که حس و حال خوبی بهم منتقل میکنه، خرید لوازم نقاشی ِ.  

خصوصا، خرید پالت،کاردک و رنگ Permanent Rose 49!  

اینکه همسفر، پیشنهاد اجاره ی یک کارگاه نقاشی ِ مختص خودت رو بده، یعنی محبتی که سخت میشه جبرانش کرد. 

 و عالی تر از اون شنیدن جمله ی : "عزیزم همه جور حمایتت میکنم."

 واسه همه ی مهربونیهات دستاتو میبوسم نفس.. 

 

 

پ.ن: You're a song, written by the hands of God 

 

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان 1388ساعت 7:52 PM توسط یاغی|


Design By : Night Skin

Archives
Links